|
خدایا آنکه در تنها ترین تنهاییم ُ تنهای تنهایم گذاشت تو در تنها ترین تنهاییش تنهای تنهایش نذار
در رفتن جان از بدن گویند هر قومی سخن من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
کسی با سکوتش مرا تا بیابان بی انتها ی جنون برد کسی با نگاهش مرا تا درندشت دریای خون برد مرا باز گردان مرا "ُآن به پایان رسانیده
من بدين وسيله از بزرگسالي استعفا مي دهم و مسئوليت هاي يك كودك 8 ساله را قبول مي كنم. مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم كه آنجا يك رستوران 5 ستاره است. مي خواهم فكر كنم شكلات از پول هم بهتر است مي خواهم به گذشته بر گردم وقتي همه چيز ساده بود.وقتي داشتم رنگ ها را،جدول ضرب را و اشعار كودكانه را ياد مي گرفتم. وقتي نمي دانستم چه چيز هايي نمي دانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم. مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راست گو و خوب هستند. مي خواهم ايمان داشته باشم كه همه چيز خوب است و مي خواهم كه از پيچيدگي هاي دنيا بي خبر باشم. مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم به يك كلمه ي محبت آميز ،به باران،به فرشتگان ...... اين دسته چك،سويچ ماشين،كارت اعتباري و بقيه ي مدارك ،مال شما من رسما از بزرگسالي استعفا مي دهم..................... .
عشق را از ماهی بیاموز که چه بی پایان آب را پر از بوسه های بی پاسخ می کند
آدمک آخر دنياست بخند ، آدمک مرگ همين جاست بخند دست خطي که تو را عاشق کرد ، شوخي کاغذي ماست بخند آدمک خر نشوي گريه کني ، کل دنيا سراب است بخند آن خدايي که بزرگش خواندي ، بخدا مثل تو تنهاست بخند آدمک آخر دنياست بخند
به چه می خندی تو؟به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه چیز ؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟ به چه می خندی تو؟به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟به چه می خندی تو؟به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟خنده دار است بخند
انگاه که ضربه تيشه زندگي را بر آرزوهايت حس مي کني به خاطر بياور که زيبايي شبها از شکستن قلبه ستارگان است
فرصت زیر پایت افتاده است دستت را پیش ببر تا آن را برداری
هیچ وقت زانو نخواهم زد حتی اگر سقف آسمان از قد من کوتاه تر باشد
آنچه را که ما به نام خوشبختی می نامیم نبودن بد بختی است ولی خوشبختی حقیقی چیزی است که هیچ کس از افراد بشر تا کنون ندیده است
دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید. من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می کنم.هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است...
بی آیید گاهی هم سکوت کنیم شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد
براي دادن گل به ديگران منتظر مراسم تدفين آنها نباشين
شیطان عاشق خدا بود ... می خواست تنها عاشقش باشد ... فریاد زد ... خدا نفهمید ! . . . خدا بزرگ بود ... می خواست عاشقی کند ... آدم را آفرید! . . . سالها پیش آدم خدا را از یاد برد ... آدم عاشق شیطان شد ! این وسط خدا تنها ماند ... به همین سادگی
آفرینش را آغاز کرد و آفریدگان را به یکبار پدید آورد بی آنکه اندیشه تی به کار برد یا جنبشی پدید آرد یا از آزمایشی سود برد یا کسی را به خدمت گمارد. از هر چیز بهنگام بپرداخت و اجزای مخالف را با هم سازگار ساخت و هر طبیعت را اثری بداد و آن اثر را در ذات آن نهاد از آن پیش که بیافریند به آفریدگان دانا بود و بر آغاز و انجامشان بینا وبا سرشت و چگونگی آنان آشنا.
هرگز از مرگ نهراسیده ام. که مزد گور کن
تو مرا می ترسانی آن کیست که ایمنم سازد؟ تو تنهایم کردی که دوستی در تنهتیی به دادم رسد تو ضعیفم کردی که آن دست توانا تقویتم کند تنها تویی که میتوانی ایمنم بداری تویی که می توانی در تنهایی یار من باشی تو پروردگار دانا و توانای من و من بنده ی نادان و ناتوان تو باشم تو غالب و چیره ای و جز ذات اعلای تو هیچ کس بر سرنوشت من حکومت ندارد...
آدم هرگز دو چیز را فراموش نمی کند: دوست خوب روزهای خوب و چیزی که هرگز از دل آدم نمی رود : روزهای خوبی که با دوست های خوب گذشت.....
باورش سخت است...اما باور کن دیدن اش تنها از ذهن بینای پناهی برمی آمد..
دایناسورها با آن عظمت منقرض می شوند و مورچه ها هنوز در قرن بیست و یکم...!
باید عاشق شد و خواند: باید اندیشه کنان پنجره را بست نشست. پشت دیوار کسی می گذرد می خواند: باید عاشق شد و رفت چه بیابان ها در پیشست...
نشاط همه جا هست. در کشیدن پرده ی اتاق موقع بالا اومدن خورشید ٬ در شیرینی
باز کردن بسته ای که از مدت ها پیش منتظرش بودی ٬ در مزه مزه کردن بارون زود از راه رسیده ی بهار ٬ در چشم دوختن به تلاش گندم ها برای هرچه زودتر بلند شدن ٬ در خواندن صدباره ی متن تقدیمی یه هدیه ٬ در صدای شکسته شدن فندق و پسته زیر دندون ٬ در چیدن یه گل سرخ که سرخی ش تو رو یاد روز خوبی می ندازه ٬ در پیدا کردن نوشته های قدیمی موقع یه خوه تکونی ناخواسته ٬ در سبکبالانه روی پیاده روی کج و معوج شریعتی دویدن ٬ در بی صدا به دونه خوردن کبوترها خیره شدن ....خب ٬ بسه! "همین جا توصیف نشاط رو به پایان می برم ٬ می بینید ٬ همه جا هست . و اگر در عین حال کمیاب است ٬ به علت هنر دریافتن آن است ٬ خیلی ساده ٬ پی بردن به آنچه همه جا در اختیارمان گذاشته شده است ..." با تشکر از کمک های اثربخش آقای بوبن/
و لاتقفُ ما لیس لک به عِلم.. دنبال مکن از آنچه بدان علم نداری.. اسراء ۳۶ - کاش کمی تامل کنیم در آیات حق .
شهر سرد زیر چشمای سیاه
شهر سرد از نفس سینه زنان گرم شد درست روبه روی خیمه های سبز بایست و نیت کن که دلت رقیق شود و بفهمد حسین (ع)را...
نغمه ای آمدآنجا به یاری ناشنا از بر صخره درآب خم شده سایه ای نقش بسته سایه های دگر نیز گریان شانه از بار اندوه خسته نغمه ی دلگشا بانگ برداشت سایهبرگشت و جایش نشسته گرد اندوهناک شب تار
وقتی از ترس های خود در می گذرید احساس رهایی می کنید.
shoma ba javab dadan be soale zir motevajeh mishavid ke aya afsordeid ya na ??????aya afsordeid
در روزهای کهن هنگامی که نخستین لرزش سخن به لب هایم آمد از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم((خداوندگارا من بنده ی توام و تا عبد تو را فرمان بردارم .)) اما خدا ژاسخی نداد و مانند طوفانی سهمگین گذشت. آنگاه ژس از هزار سال از کوه مقدس بالا رفتم و باز با خدا گفتم ((خداوندگارا من آفریدگار توام.تو مرا از گل آفریدی ومن همه چیز را از تودارم .)) ولی خدا تشرشذه دشیشی و مانند هزار بال گذشت.آنگاه بعد از هزتر سال باز لز کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم((خدای من ای آرمان و سرانجام من من دیروز توام و تو فردای منی من ریشه ی تو ام در خاک و تو گلاله ی منی در آسمان و ما با هم در برابر خورشید می بالیم.))آنگاه خدا بر من خمید و در گوشم سخنان شیرینی به نجوا گفت و مانند دریایی که جویباری را در بر می گیرد مرا در بر گرفت.و هنگامی که به دره ها و دشت ها فرود آمدم خدا هم آنجا بود.
|
About
شهریور 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 LinksSpecific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|